close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
آمپدوکلس

پیرامون جهان

آمپدوکلس



زندگي
زندگي و سرگذشت امپدوكلس –Empedokles- چنانچه كه بايد بر ما پيدا نيست و انچه كه درباره وي ميدانيم از نظر تاريخي پراكنده و ناقص است. وي در شهر آكراگاس در جزيره سيسيل(سيكليا) بدنيا امده بود. ديوژنس لائرتيوس مينويسد كه وي در سال اول هشتاد و چهارمين اولمپياد (443-444 پ. م) چهل ساله بوده است. سيمپليكيوس نيز مينويسد كه امپدوكلس: «مدت درازي پس از آناكساگوراس زاييده نشده بود و از هواداران سرسخت پارمنيدس و حتي بيشتر از ان وابسته به پيساگوريان بوده است. » ما ميدانيم كه اناكساگوراس در 499-500 پ. م به دنيا امده است و بنابراين سال تولد امپدوكلس را مطابق اين روايت در حدود 492 و سالمرگ وي را حدود 422 پ. م قرار داد.
به گواهي ديودوروس موخ بزرگ سيسيلي، پدر امپدوكلس به سال 470پ. م در شورش شهر آكراگاس براي بيرون راندن ثراسيدايوس فرمانرواي خودكامه ان شهر و پايه گذاري يك حكومت دموكراسي سهم مهمي داشته است و پس از ان يكي از بانفوذترين مردان اگراكگاس بشمار ميرفته است. زندگي شخصي و اجتماعي وي اميخته با افسانه هاي فراوان شده است. ولي انچه پيداست وي يكي از هواداران دموكراسي در شهر آكراگاس بوده است، ديوژنس مينويسد كه وي يك توطئه حزب اشرافي را معروف به توطئه «هزار نفر» با زيركي و شايستگي هر چه تمامتر اشكار و به ياري مردم ريشه كن ساخت و بدين علت همشهريانش خواستند كه وي را فرمانرواي شهر آكراگاس كنند، اما امپدوكلس نپذيرفت و ترجيح داد كه به عنوان يك فرد از ستايش و محبت ايشان برخوردار باشد.
همچنين گفته ميشود كه امپدوكلس پايه گذار يك فرقه ديني بوده و حتي ادعاي خدايي ميكرده است و پيروانش وي را ميپرستيدند. البته ريشه اين افسانه را بايد در اينجا جستجو كرد كه امپدوكلس با پيثاگوريان همنشيني داشته است و حتي كويند بعضي از انان درشمار شاگردان وي بودند. ديوژنس از قول ارسطو نقل ميكند كه امپدوكلس كاشف و پايه گذار هنر سخنوري(رتوريكه) است و نيز گويد كه گورگياس فيلسوف سوفيست مشهور شاگرد امپدوكلس بوده است. گالنوس(جالينوس) پزشك بسيار نامدار جهان باستان نيز امپدوكلس را بنيانگذار مدرسه پزشكي ايتاليا ميشمارد، اين مدرسه پزشكي تا زمان افلاطون و ارسطو نيز هنوز برپا بوده و نظريات پزشكي ان در افلاطون و ارسطو تاثير فراوان داشته است؛ شايد بدليل اشتغالش به پژوهشهاي پزشكي در افسانه ها وي را جادوگر و معجزه گر معرفي كردند.
درباره چگونگي مرگ امپدوكلس نيز افسانه هاي گوناگون پرداخته شده است. يكي اينه گويند وي خود را در دهانه اتشفشان كوه اتنا افكند تا پيروانش باور كنند كه وي به خدايان پيوسته و در جهان نيز يكي از انان بوده است. ولي مطابق گزارشي ديگر وي پس از چندي بدليل مسائل سياسي شهر آگراگاس را ترك گفت، يا رانده شده و به پلوپونسوس، ناحيه معروفي در خاك اصلي يونان مهاجرت كرد و در انجا درگذشت.
او افكار فلسفی خود را مانند ديگر فلاسفه يونان به صورت منظم بيان كرده و تا اندازه ای نيز می كوشيد تا افكار و عقايد اسلاف خود را تلفيق كند. در فلسفه امپدوكلس چيزی كه اهميت دارد تغييرات و تبديلات و ارتباط موجودات است نه تولد و مرگ اينان. او معتقد است وجود هست و مادی است (مانند پارمنيدس) و نيز اعتقاد داشت وجود نمی تواند بوجود آيد يا از ميان برود زيرا نه می تواند از لاوجود به وجود آيد و نه ميتواند لاوجود شود پس ماده بی آغاز و انجام يعنی فناناپذيراست. امپدوكلس در عين حال منكر تغير به عنوان يك حقيقت نبود و آنرا به اين صورت توجيه ميكرد: اشيا كلهائی هستند كه موجود و فاسد می شوند ولی در عين حال اين كل ها از اجزا فنا ناپذير تركيب شده اند و فقط آنچه وجود دارد اختلاط و مبادله اين اجزا است و جوهر (طبيعت) تنها نامی است كه كه آدميان به اشيا داده اند. طبقه بندی مشهور چهار عنصر اختراع امپدوكلس بود. بدين سان كه اشياء به سبب اختلاط عناصر چهارگانه(آب، آتش، خاك و هوا) به وجود می آيند. عشق عامل جذب يا كشش اين اجزا چهارگانه است و نفرت يا ستيزه اجزا را از هم جدا می كند. بنابر نظر امپدوكلس فراگرد عالم دايره وار است بدين معنی كه عالم وجود در آغاز يك دوره، همه عناصر آن با هم مخلوطند نه مجزا و برای تشكيل اشيا انضمامی و تركيبی چنانچه ما آنها را می شناسيم ،مخلوطی كلی از خاك، هوا، آتش و آب لازم است. در اين مرحله اوليه فراگرد عشق اصل حاكم است و كل مجموعه يك خدای متبارك ناميده شده است. اما نفرت گرداگرد سپهر است و وقتی به درون سپهر نفوذ كرد فراگرد افتراق و جدائی آغاز می شود.
امپدوكلس نظريه تناسخ ارواح را در كتاب پالايش ها تعليم كرده است. ولی نظريه تناسخ او را نمی توان با نظام جهانشناختی اش سازگار كرد زيرا اگر همه اشيا از اجرا مادی تركيب شده اند كه هنگام مرگ از هم جدا مي شوند جايی براي جاودانگی باقی نمی ماند در انتها بايد گفت هرچند امپدوكلس جريان عالم و فراگرد دايره وار طبيعت را بيان كرد ولي موفق نشد آنرا تبيين كند و ناچارا به نيروهای اساطيری عشق و نفرت متوسل شد و اين آناكساگوراس بود كه تبيين آنرا بوسيله مفهوم عقل به عهده گرفت.

آثار
امپدوكلس نويسنده دو اثر شعري بوده است، يكي بنام «درباره طبيعت» و ديگري «پالايشها يا كاثارموي» كه هر دو بر روي هم پنج هزار بيت دربر داشته اند. اما انچه از اين دو شعر براي ما باقي مانده است فقط قطعاتي است از اثر نخست يعني نزديك به يك پنجم اثر اصلي و از شعر دوم تنها چند قطعه در دست داريم. وي بدينسان، پس از پارمنيدس دومين فيلسوف يونان است كه فلسفه خود را در قالب يك شعر اموزشي حماسي ريخته است و داراي شيوه اي پخته و زباني فشرده و پرمغز و گاه دشوار است.

تكه هايي از كتاب «درباره طبيعت»
1- اي خدايان، شما ديوانگي (مردمان) را از زبان من دور كنيد و از دهان پرهيزكار من بگذاريد كه جويبارهاي پاك فروريزد! به تو نيز اي موس(الاهه) كه خواستگاران فراوان داري، اي دوشيزه سپيد بازو، التماس ميكنم كه با راندن ارابه فرمانبر افسار من(به جايگاه) تقوي، بگذار انچه را براي زادگان يكروزه(انسانها) مجاز است بشنوم. ترا گلدسته هاي ستايش و افتخار از سوي ميرندگان وادار نميكند كه انها را از ايشان بپذيري، براي اينكه چيزي بيش از انچه قانون مقدس مجاز كرده است، جسورانه بر زبان اوري و بدين سان بر بلندترين قله دانايي بنشيني.
اكنون بيا و با هر يك از افزارهاي(ادراك) هر چيز اشكار را درست بنگر و به بينايي بيشتر اعتماد مكن تا به شنوايي، يا به گوش بلند اواز خود بيشتر مطمئن مباش تا به گواهي روشن زبان(چشايي يا ذائقه) و از اطمينان به اندامهاي ديگر نيز در هر جا گذرگاهي به سوي ادراك هست، خودداري مكن، بلكه به هر چيز آشكار بينديش.
2- اما به بهتران ايمان نداشتن بسي خوي بد نهادن است. اما تو همانگونه بياموز كه موس(الاهه راهنما) شايسته اعتماد ما فرمان ميدهد، پس از اينكه اين سخنان در ژرفاي دلت از غربال بگذرد.
3- نخست از چهار ريشه همه چيزها بشنو: زيوس درخشنده، هِرِه زندگي بخش، آيدونيوس و نِستيس كه با اشكهاي خود سرچشمه هاي آدميان را روان ميسازد.
4- آخشيجان(عناصر): نازاييده شده.
5- هيچيك از همه چيزهاي ميرا، زايش ندارد و هيچ پاياني هم در مرگ ويران كننده نيست. بلكه تنها آميزش و جدايي آميخته شده هست. زايش ناميست كه آدميان بدانها نهادند.
6- اما ايشان، هنگاميكه نور و هوا بهم مياميزند و بشكل ادمي در ميايند، يا جنس جانوران وحشي يا گياهان يا پرندگان، ميگويند اينها زاييده شده اند و هنگاميكه اينها(عناصر) از يكديگر جدا ميشوند انرا مرگ بداختر(مينامند) انچه را درست است نميگويند. اما من نيز به پيروي از رسم معتاد همين(نامها) را بكار ميبرم.
7- ابله كودكان! زيرا انديشه هاي دوررس ندارند، چون پديد امدن چيزي پيش از اين ناموجود را انتظار دارند، يا اينرا كه چيزي بميرد و همگي از ميان برود.
8- زيرا از انچه كه به هيچ روي هستنده نيست پديد امدن چيزي ممكن نيست، و اينكه هستنده نيز بكلي از ميان برود، انجام ناپذير و ناشنيده است؛ زيرا هميشه در همان جايي خواهد بود كه يك بار در ان استوار شده است.
9- در كل هيچ چيز نه تهي نه لبريز است.
10- در كل، ههيچ چيز تهي نيست. پس از كجا چيزي ميتواند بر ان افزوده شود؟
11- من از يك دوگانه مي اگاهانم: يكبار چنان ميگردد كه تنها واحد از كثرت باشد گاه ديگر باز از هم جدا و كثرتي پديد امده از واحد است. پيدايش چيزهاي فناپذير دوگانه و مرگ انها نيز دوگانه است. زيرا بهم گردامدن همه انها (يعني آخشيجها يا عناصر) چيزي را پديد مياورد و نيز تباه ميكند. ديگري كه پرورش يافته، بار ديگر كه اين چيزها از هم جدا شوند پراكنده ميگردد، و اين مبادله همواره و پيوسته، هرگز باز نميايستد. يك زمان در اثر مهر(عشق) همه چون يكي بهم ميپيوندند، زمان ديگر در اثر افند(ستيزه) نافرخنده از هم جدا ميشوند. بدينسان تا انجا كه واحد اموخته است كه از كثرت پديد ايد و بار ديگر از واحد راكنده شده، كثرت روي دهد، انها(چيزها) پديد ميايند، دورانشان پايدار نيست، اما از انجاكه مبادله انها هرگز باز نمياستد، هميشه بيحركت همواره در دايره اي هستند.
12- يك زمان چنان ميگردد كه تنها واحدي ناشي از كثرت است. درزمان ديگر ازهم جداميشود تاكثرتي ناشي از واحد باشد. اتش و اب و خاك و فرازاي نامحدود هوا و همچنين افند نفرين شده جدا از انها با وزن يكسان در همه جا و عشق(مهر) در ميانه با درازا و پهناي يكسان.
13- اينها(آخشيجها) همه همسانند و در پيدايش همسنند. اما هريك فرماني ديگر دارد و هر يك داراي خوي ويژه اي است، ودر گردش زمان هريك به نوبت تسلط مييابد. در كنار اينها هيچ چيز پديد نميايد و هيچ چيز از ميان نميرود زيرا اگر انها پيوسته از ميان ميرفتند اصلن ديگر نميبودند. و چه ميتوانست اين كل را افزايش دهد؟ و از كجا ميامد؟ و نيز چگونه انها از ميان ميرفتند؟ زيرا هيچ چيز بي انها نيست. نه، تنها انها هستند. اما چون درهم ميدوند، گاه اين چيز پديد ميايد، گاه انچيز و همواره و هميشه همانند.
14- اين (كشاكش دو نيروي عشق يا مهر و افند) در توده اندامهاي ادميان فناپذير اشكار است. يكزمان بوسيله مهر همه اندامهايي كه نصيب تن شده اند، در قله شكوفاي زندگي، در يكي بهم ميپيوندند، و در زمان ديگري گسسته شده، در اثر نيروهاي بدكار افند، هريك جدا مانده، بر شكستگيهاي ساحل زندگي سرگردان ميشود، و همچنين است براي بوته هاي گياهان و ماهيان خانه در اب و درندگان كوه نشين و كبوتران معلق زنِ بالگستر.
15- انها(آخشيجها) در چرخش دايره بنوبت فرمان ميرانند و در يكديگر از ميان ميروند و در نوبت مقدر ميرويند. زيرا تنها اينها هستند، اما چون در يكديگر ميدوند انسانها و نژادهاي جانداران ميشوند در حاليكه گاه در اثر نيروي مهر در يك نظام يگانه بهم ميپيوندند، و گاه نيز در اثر نيروي نفرت اميز افند(ستيزه) هر يك از ديگري جدا ميشود تا اينكه بار ديگر در كل وحدتي هم روييده قرار گيرند. بدينسان تا انجاكه واحد اموخته است كه از كثرت پديد ايد و بار ديگر از واحد گسسته شده كثرت صورت گيرد تا به ان حد چيزها پديد ميايند. و دوران زندگيشان پديدار نيست اما تا انجا كه مبادله هميشگي انها هرگز باز نمي ايستد هميشه استوار و بيحركت در دايره هستند.
16- در انجا(دايره مهر) نه اندامهاي چابك خورشيد را ميتوان از هم جدا كرد نه نيروي انبوه زمين نه دريا را. اسفايروس(كره هستي) گرد شده چنين پابرجا در يك هماهنگي پنهاني استوار است و از تنهايي احاطه كننده خود برخوردار.
17- اما چون افند بزرگ در اندامهاي ان(اسفايروس) روييد و بزرگ شد و به هواي افتخار بيرون جهيد، چون ان زمان سرامد كه براي انها(مهر و افند) بنوبت از راه سوگندي همه جا گسترده معين شده است.
18- اكنون من به ان راه ترانه اي باز ميگردم كه پيش از اين نهاده بودم، و از گفته هايم گفته ديگري بر ميچينم- انراهي كه چون افند به ژرفترين عمق گرداب رسيد و مهر در ميانه اين گرداب جاي گرفت، انگاه همه اين چيزها بهم پيوستند تا تنها يكي باشد. نه ناگهان، بلكه به خواست خود از يكجا و جاي ديگر هريك بهم گرد امدند، و از اين درهم اميختگي، بيشمار نژادهاي ميرندگان برون امدند. اما بسي چيزها، نا اميخته در ميانه اميزنده ها برجاي ماندند، ان چيزهايي كه افند، انها را اويزان نگه داشته بود؛ زيرا ان خود را يكپارچه از همه انها به دورترين حد دايره كنار نكشيده بود، بلكه برخي از ان در درون(اسفايروس يا واحد كل آخشيجها) مانده بود و برخي ديگر از ان از اندامهاي اخشيجها بيرون رفته بود. اما به همان اندازه اي كه اين همواره به بيرون ميدويد، به همان اندازه همواره هجوم مهر انديش و جاويدان مهر سرزنش ناپذير چيره ميشد و ناگهان چيزهايي فناپذير شدند كه از پيش خود را مرگ ناپذير ميشمردند، چيزهايي اميخته شدند كه پيش از ان نا اميخته بودند با عوض كردن راههاي خود. و از اين درهم اميختگيها، بيشمار نژادهاي هستنده هاي مرگ پذير بيرون ريختند با همه گونه شكلها كه اعجوبه اي براي تماشاست.
19- و چون انها بهم گرد امدند، افند اندك اندك به بيرونترين حد بازگشت.
20- اما(گوي خورشيد) كه بهم گرد امده بدور اسمان بزرگ ميچرخد.
21- اما ان (ماه) پرتوهاي(خورشيد) را هرگاه كه از زير ان(ماه) ميگذرد قطع ميكند، و ان اندازه از زمين را در سايه ميگيرد كه به پهناي ماه درخشان چشم است.
22- اين زمين است كه شب را ميسازد، با امدن بر سر راه پرتوهاي(خورشيد).
23- بر ان(زمين) بسياري سرهاي بي گردن بيرون جستند، بازوان برهنه محروم از شانه و ساعد به هر سو ميرفتند، و چشمان تنها پرسه ميزدند. نيازمند پيشانيها.
24- اندامهاي به هرسو سرگردان و در جستجوي اميزش باهم بودند.
25- بسياري موجودهاي دوچهره با پستانهاي دو طرفه پديد امدند، بعضي از نژاد گاوان با چهره ادمي، و بعضي ديگر بيرون جستند از نژاد ادمي با سرهاي گاو، و موجودهاي دورگه نيمي مرد و نيمي زن، معمولن با اندامهاي جنسي تيره رنگ.
26- اكنون بشنو كه چگونه اتش جدا شده، جوانه هاي شبگير مردان و زنان پراشك و مويه را پديد اورد، زيرا اين گفتار نه دور از هدف است نه نااگاهانه. نخست از زمين شكلهاي ناهنجاري برخاستند كه از اب و گرما هردو سهمي معين داشتند. اينها را اتش به بالا فرستاد چون ميخاست كه به همانند خود(اتش اسماني) برسد، اما هنوز انها نه شكل اندامهايي عشق انگيز اشكار داشتند نه اواز و عضوي كه ويژه ادميان است.
27- اما سرشت(طبيعت) اندامهاي(ادميان) از هم جداست. بخشي از ان در تن مرد است(بخشي در تن زن).
28- در زهدان پاك ريخته شدند(نطفه هاي زن و مرد) بخشي از ان كه با سرما برخورده است زنان را پديد مياورد و {ان بخشي كه با گرما بر ميخورد مردان را ايجاد ميكند. }
29- زيرا بخش گرمتر شكم(رحم) پديد اورنده نر است، و بدين علت است كه مردان سيه چرده و داراي اندامهاي ستبرتر و پر مويترند.
30- اما اگر اعتقاد تو در اينباره هنوز ناقص مانده است كه چگونه از اميزش اب، خاك، و هوا، و خورشيد(اتش) اينهمه شكلها و رنگهاي چيزهاي فناپذير پديد امدند و هم اكنون نيز پديد ميايند، كه بوسيله مهر بهم پيوستند.
31- در ان هنگام كه مهر پس از اينكه خاك را در اب باران خيسانده بود، و از اينسو به انسو ميرفت، شكلها را به اتش تند داد تا خشك شوند.
32-... گرد فانوس ان پوشش ميگذارند تا هرگونه باد را از ان دور سازد و اين پوشش نفس باد وزان را پراكنده ميكند، اما روشنايي از درون ان بيرون ميجهد، زيرا بسي لطيفتر است و با پرتوهاي زوال ناپذير بر استانه ميتابد، همانگونه نيز، در ان هنگام اتش ازلي، محدود در غشائها و پرده هاي نازك در پس دوشيزگان گردچشم(يعني مردمك چشمها) كمين كرد، و اين(پرده ها يا نسجها)بوسيله گذرگاههاي شگفت انگيز خدايي سوراخ سوراخ شده بودند و اين ابروها، ابهاي ژرفي را كه در اطراف جاري است بيرون نگه ميداشتند، اما اتش را از درون بسوي بيرون راه دادند زيرا بسي لطيفتر بود.
33- اما شعله پرلطف(چشم) فقط نصيبي اندك از خاك دارد.
34- بدينسان شيرين، شيرين را در برگرفت، تلخ بسوي تلخ شتافت، ترش بسوي ترش گراييد و گرم برسر گرم قرار گرفت.
35- همه چيز اينگونه دم و باردم دارد. همه لوله هاي بيخون گوشتين دارند كه بر سطح بدنشان گسترده شده است. و در دهانه هاي اين لوله ها، بيرونترين قسمت پوست با مسامات بسيار سوراخ شده است بدانسان كه خونرا پنهان نگه ميدارد، در حاليكه گذرگاههايي ازاد براي گذشتن هوا بريده شده است. بدينسان چون خون رقيق از اينجا واپس ميرود هوا حبابزنان با موجهاي ديوانه وار به درون هجوم ميكند، و هنگاميكه خون بالا ميجهد، هوا بار ديگر بيرون ميوزد. درست مانند هنگاميكه دختري با يك اب بردار برنجين درخشان بازي ميكند و چون دهانه هاي لوله را روي ذدست خوشتراش خود ميگذارد لوله را در اب انبار سيمگون غوطه ور ميسازد، هيچ نمي بدرون ظرف وارد نميشود، بلكه حجم هوايي كه از درون به سوراخهاي تنگ هم فشار مياورد، از ان مانع ميشود، تا اينكه دختر جريان(هواي) فشرده شده را ازاد ميكند؛ اما پس از ان چون هوا بيرون ميايد حجمي برابر ان از اب بدرون(لوله) وارد ميشود. همچنين است هنگاميكه اب ته ظرف برنجين را پر ميكند، و دهانه يا گذرگاه ان بوسيله گوشت انسان(يعني دست) مسدود شده است؛ اما اب، هواي بيروني را كه تلاش ميكند داخل شود، واپس ميزند. زيرا بر دهانه هاي سطح بالاي صافكن فشار مياورد، تا اينكه(دختر) با دست(لوله) را ازاد كند، انگاه درست دبرعكس بار پيش چون هوا(از بالا) هجوم مياورد، اب به مقدار مساوي از زير بيرون ميريزد. بهمين سان چون خون رقيق خروشان، در اندامها روي به پس بدرون حمله ميكند، جريان هوا در همان لحظه مستقيمن با موجهاي خروشان واپس ميجهد. اما چون خون بار ديگر به بالا ميجهد، مساوي با ان، هوا در بازدم بيرون ميشود.
36- بدينسان همه چيز داراي بهره اي از تنفس و بوست.
37- بدين سان همه چيز به فرمان سرنوشت(توخه) داراي هوش است.
38- (قلب) ساكن در درياي خون، كه در دو سوي مخالف در جهش است درست جايگاه چيزي است كه ادميان انرا انديشه مينامند، زيرا خون پيرامون قلب ادميان انديشه ايشان است.
39- زيرا ما خاك را بوسيله خاك ميبينيم، انرا بوسيله اب، هوا را بوسيله هواي خدايي، اما اتش را بوسيله اتش ويرانگر، مهر را بوسيله مهر و افند را بوسيله افند.

تكه هايي از پالايشها(كاثارموي)
1- اي دوستان كه در شهري بزرگ بر قله ضخره زردفام اكراگاس ساكنيد، اي انجام دهندگان كارهاي نيك و پناهگاههاي پرحرمت بيگانگان، اي در زشتكاري نا ازمودگان، درود بر شما! اكنون من در ميان شما چون خدايي مرگ ناپذير نه مردي فناپذير پرسه ميزنم و در ميان همه چنانكه شايسته است محترمم، اراسته به سربندها و گلحلقه هاي افشان. هنگاميكه به شهرهاي باشكوه، به ميان مردان و زنان ميايم ستايش ميشوم و هزاران نفر بدنبال من ميايند و ميپرسند كه راه سود كدام است. بعضي نيازمند پيشگويي و بعضي كه زماني دراز از دردهاي گران سوراخ شدند، خواستارند كه براي همه گونه بيماريهاي خود وحي درمان بخشي بشنوند.
2- اين حكم جبر است و فرمان خدايان، كهن و جاويد و مهر شده به سوگندهاي فراخ كه هرگاه كسي از ملكوتيان(دايمون) كه از زندگي بسيار درازي بهره مند شدند، گنهكارانه يكي از اندامهاي خويشتن را به خون جنايت الوده كند، به پيروي از افند، يا به خطا سوگندي دروغ ياد كند، بايد سه ده هزار فصل، دور از گروه فرخندگان سرگردان شود، در طي زمانها به همه شكلهاي هستنده هاي فناپذير پديد ايد و راههاي درداميز زندگي را يكي پس از ديگري عوض كند زيرا نيروي هوا وي را بسوي دريا ميراند، و دريا اورا بر سطح خاك تف ميكند زمين او را در پرتوهاي خورشيد فروزان ميافكند و ان ويرا بار ديگر به گردابهاي هوا پرتاب ميكند. هريك ويرا از ديگري ميگيرد اما همه از او بيزارند. از ايشان اكنون يكي منم، رانده از خدايان و سرگردان، چون به افند خشم الود اعتماد كردم.
3- من تاكنون پسر، دوشيزه، گياه، پرنده و ماهي لال جهنده، بوده ام.
4- (هنگام تولد) گريستم و زاريدم چون سرزمين نا اشنا را ديدم.
5- در انجا زمين و خورشيد دوربين و جنگ خون اشام و هماهنگي با سيماي جدي، زيبايي و زشتي، شتاب و درنگ، درستي مهر اميز و ابهام سياه موي، پيدايش و زوال، خواب و بيداري، جنبش و ايست، شكوه تاجدار و پليدي، سكوت و اواز... (بودند).
6- واي بر تو اي نژاد ميرنده(ادمي) بينوا، اي سخت نافرخنده: از چنين كشاكشها و زاريها پديد امده اي!
7- و براي ايشان(ادميان دوره زرين جهان) نه خدايي چون آرس وجود داشت، نه كودويموس، نه زيوس پادشاه، نه كرونوس نه پوسايدون، بلكه تنها كوپريس شهبانو بود... ايشان او را با نذرهاي مقدسانه بر سر اشتي مياوردند و با جانوران رنگ شده و روغنهاي خوشبوي ساختگي و نذرهايي از مرمكي خالص و بخورهاي معطر و ريختن عسل زرين تيره بر خاك. با اينهمه قربانگاه به خون ناالوده گاوان نر اغشته نميشد، بلكه انرا در ميان ادميان بزرگترين ناپاكي ميدانستند كه اندامهاي خدايي(جانوران) را پس از گرفتن جان انها فرو بلعند.
8- پدر پسر خود را كه شكلش دگرگون شده است، بلند ميكند و دعا خوانان، سرش را ميبرد. ديوانه بزرگ! و ايشان(ملازمان قربانگاه) از تضرع قرباني آشفته اند. اما او(پدر) در برابر فريادهاي قرباني او را كشتار ميكند و در خانه خود جشني شيطاني فراهم ميسازد، و بهمينسان پسر نيز پدر را ميگيرد و فرزندان مادرشان و پس از اينكه زندگي را از انان سلب ميكنند، گوشت خويشاوند خود را فرو ميبلعند.

نظريه هستي
شخصيت ويژه امپدوكلس از ديرباز و مخصوصن در ميان محققان يكي دو قرن اخير، همواره انگيزه تفسيرها و بحثهاي فراوان و گاه بسيار متناقض شده است. از يكسو در فصل نخست نوشته او يعني «درباره طبيعت» با مردي روبرو ميشويم كه با انديشه روشن و تيزبين و منطقي استوار و دور از هوسهاي احساس و ناپايداريهاي پندار، ميكوشد كه واقيت مستقل و برون ذهني، يعني طبيعت و بطور كلي هستي را، انگونه كه حواس و ادراك ما گواهي ميدهند، تصوير كند؛ اما از سوي ديگر، يعني در تكه دوم شعر خود كه زير عنوان «پالايشها» بما رسيده است، با انديشه عرفاني و روح پرجذبه و مستي يك صوفي و زاهد بيزار از جهان مادي و تشنه بازگشت به شهر خدايي و جهان روحاني، روبرو هستيم. سپس اين پرسش بميان ميايد كه كداميك از اين دو چهره بظاهر متناقض، سيماي واقعي امپدوكلس تواند بود؟ اين يك ويژگي در سرشت بعضي انسانهاي متمدن است كه انديشه اي ورزيده و عقل پرورش يافته دارند، كه در برابر شرايط زندگي دوران خود و جهان پيراموني، گاه به دو شكل بظاهر متضاد واكنش نشان ميدهند، بدين معني كه احساساتشان با داوري عقل و انديشه ايشان همبهنگ نيست، يا گاه چنان است كه اين هماهنگي را تنها بايد در زير همان شرايط زندگي و تقاضاي جهان و اجتماع پيراموني همان دوران ويژه جستجو كرد، و پديده هاي معنوي را به معيار همان شرايط و ضرورتها سنجيد، انگاه ميتوان اين اين تناقضهاي ظاهري را تا اندازه اي برشته منطق كشيد.
امپدوكلس وارث چند گرايش فلسفي است. نخست تعاليم پيثاگوريان، سپس فلسفه هراكليتوس و سرانجام اصول عقايد پارمنيدس و مكتب الئا. كوشش فلسفي امپدوكلس در واقع چيره شدن بر دشواريهايي است كه نظريات پارمنيدس براي هر متفكري پس از خود بميان اورده بود، و كوششي براي از بن بستي كه وي در برابر هرگونه تفكري درباره هستي برپا كرده بود. پارمنيدس پيدايش و ازميان رفتن را به مصرانه ترين نحوي انكار ميكند و هستي را يكپارچه، يكتا، بي جنبش و دگرگون ناپذير ميدانست و انچه ما از دگرگوني، تغيير و حركت در جهان مييابيم، به نظر وي گواهي گمراه كننده و فريبنده حواس ماست. امپدوكلس ميگويد كه اين استدلالهاي و بينشهاي پارمنيدس درباره هستي و هستنده ها درست، ولي چگونه ميتوانيم پديد امدن و از ميان رفتن چيزها، يعني دگرگوني محسوس(به گواهي حواس) پديده ها را توضيح دهيم؟ امپدوكلس برخلاف نظر پارمنيدس كه گواهي حواس را فريب دانسته و تنها معيار معرفت را خرد ميدانست، معتقد است كه حواس ما و انديشه و هوش ما تنها راهنمايان ما بسوي واقعيت و حقيقت اند.

چهار ريشه
نخستين كوشش امپدوكلس اين است كه كه با وفادار ماندن به انديشه هاي اساسي پارمنيدس مفهوم دگرگوني يا تغيير را كه حواس ما بنحو انكارناپذيري به ان گواهي ميدهند روشن سازد، و براي واقيت دو مفهوم «پيدايش» و «از ميان رفتن يا فنا» كه فيلسوف پيش از وي سرسختانه منكر انها بود، برهان و توجيهي خردپسند بياورد. بدين سان ميگويد كه هستي انگونه كه پارمنيدس ميپنداشت، يكتا و يكپارچه نميتواند باشد، بلكه داراي چهار سرچشمه يا مايه نخستين است كه جاويدانند و هريك داراي همه ان ويژگيهايي است كه پارمنيدس براي مفهوم مجرد هستي پنداشته بود. پديده هاي بيشمار جهان از انها ساخته شده اند، اين چهر ريشه هميشه بوده اند، هستند و همواره خواهند بود، پيدايش و فنا ندارند. امپدوكلس اين چهار ريشه را «آتش، هواة خاك و اب» ناميد. اينها همان چهار آخشيج يا عنصراند كه بعدها اينگونه ناميده شدند. خود امپدوكلس واژه عنصر يا اخشيج را بكار نبرده است و افلاتون نخستين كسي است واژه عنصر را براي هريك از چهار ريشه امپدوكلس بكار برده است و ارسطو انرا از وي پذيرفته است. اما چرا امپدوكلس انها را به نامهاي خدايان افسانه اي مينامد: زيوس، هره، آيدونيوس و نستيس؛ درباره اين نامها و اينكه كداميك نماينده كدام آخشيج است، سخن درميان زبانشناسان و محققان بسيار رفته است.
بدينسان در جهان نه پيدايش و زايش است نه از ميان رفتن و فنا. زيرا در واقعيت تنها اميزش و جدايي اين چهر آخشيج يافت ميشود. هيچ هستنده اي داراي سرشت يا طبيعت ويژه خود نيست بلكه يك آميختگي ويژه از اين چهار عنصر و مبادله انهاست. انچه پيش از اين نبوده است پديد نميايد، يعني نبوده هست نميشود و انچه هست نيست نميگردد. پس انچه ما پيدايش و از ميان رفتن يا مرگ و فنا ميناميم چيست؟ وي ميگويد كه در هستي فقط بهم پيوستگي و از هم جداشدگي اين چهار عنصر يافت ميشود و هنگاميكه عناصر بهم ميپيوندند و در يكديگر ميدوند و تركيب ميشوند و شكل ويژه هستنده ها را مييابند، ما ميگوييم چيزها پديد ميايند يا زاييده ميشوند، و چون آخشيجها بار ديگر از هم جدا گردند و شكلهاي ويژه هستنده ها ناپديد شوند ما انرا از ميان رفتن يا مرگ و فناي چيزها ميناميم، وگرنه از انچه هستنده نيست، چيزي نميتواند پديد ايد و نيز از انچه هستنده است نميتوتند بكلي از ميان برود. امپدوكلس براي مجسم ساختن نحوه اميزش چهر عنصر، جريان آميزش انها را به اميزش رنگهاي گوناگون تشبيه ميكند.

مهر و آفند
آيا آخشيجها بخودي خود بهم ميپيوندند و سپس از هم جدا ميشوند؟ اگر نه پس چه چيز علت و انگيزه اين بهم آميختن و از سوي ديگر جدا شدن و از هم گسستن انها ميشود؟
براي اينكه حركت در هستي استوار گردد و دگرگوني در پديده ها توضيح عقلي يابد، امپدوكلس دو نيروي جاويدان را بميان مياورد كه ميتوان انها را دو ناموس دگرگوني ناپذير و ذاتي هستي شمرد، و هرگونه بهم پيوستگي يا اميزش عناصر را كه منتهي به پديد امدن هستنده ها ميشود و همچنين هرگونه از هم جداشدگي را كه نتيجه ان ناپديد شدن و به اصطلاح فناي چيزهاست، زاييده فرمانروايي و تسلط يكي از اين دو نيرو دانست. امپدوكلس اين دو نيرو را عشق يا مهر و آفند يا ستيزه مينامد(فيلوتِس و نايكوس). عناصر در اثر كار عشق بهم ميپيوندند و يكي ميشوند و هستنده هاي گوناگون را پديد مياورند و از سوي ديگر در اثر نيروي نفرت انگيز و ناخجسته آفند، عناصر از هم پراكنده و جدا ميشوند و علت از ميان رفتن و دگرگوني چيزها ميگردند. پيدايش و زايش مفهومهاي ذهني است كه از گرد امدن و درهم اميختن آخشيجها، دراثر فعاليت عشق در ما پديد ميايد و مرگ و از ميان رفتن يا فنا نيز مفاهيمي است كه از پراكندگي و جداشدگي اين آخشيجها در ذهن ما روي ميدهد. بنابراين هستي كشاكشي جاويدان ميان دو نيروي عشق و افند است و نتيجه نهايي ان چنين ميشود كه همواره هستي، يكتايي يا وحدت در چنديني يا كثرت است و نيز چنديني در يكتايي يا كثرت در وحدت است.
اميزش عناصر نزد امپدوكلس تنها ميتواند كمي و مكانيكي باشد، زيرا دگرگوني كيفي در هيچيك از اخشيجها راه ندارد، بدينسان كه اجزايي يا مقدارهايي از يك عنصر در فاصله هاي ميان اجزا يا مقادير عناصر ديگر جاي ميگيرد و اين دگرگوني كمي اخشيجها در هستنده هاست كه براي ما(نه در واقعيت) تغيير كيفي را اشكار ميسازد.
امپدوكلس درباره تاثير چيزها در يكديگر نظريه اي دارد كه ميتوان انرا نظريه ريزش ناميد. بنابراين نظريه، از همه چيزها در هر لحظه، ريزشهايي روي ميدهد، يعني اجزايي بسيار خرد و ناديدني از چيزها در هر لحظه جدا ميشوند. بدينسان تاثير يك چيز در چيز ديگر، بي انكه اميزشي دست دهد، از راه اين ريزشها انجام ميگيرد، يعني اجزاي ناديدني از يكي جدا ميشوند و در منافذ يا فاصله هاي اجزاي جسم ديگر وارد ميگردند، و هرچه اين منفذها در جسمي براي پذيرش ريزشهايي از جسم ديگر اماده تر باشند، امكان تاثير و نيز اميزش ميان اندو بيشتر است.
اين پرسش بميان ميايد كه ايا ايندو نيروي مهر و افند. براي امپدوكلس معنوي و مجرد بوده يا محسوس و عيني بوده است؟ ارسطو در تعريف ان دودل بوده است و انها را هم علتهاي فاعلي و هم علتهاي مادي ميشمارد. ثئوفراستوس نيز بپيروي از استاد خود. گاه انها را مادي ميداند و در رديف عناصر جاي ميدهد و گاه اندو را تنها علتهاي فاعلي و معنوي ميشمارد. اما انچه درستتر بنظر ميرسد. در ان مرحله از گسترش فكر يوناني، هنوز مفاهيم مجرد و تصورات متافيزيكي، كه زاييده دورانهاي بعديست، در انديشه امپدوكلس نميگنجيده است و هنوز مفهومهاي غيرمادي نميتوانسته است انگيزه جنبش و دگرگوني در چيزهاي محسوس و مادي باشد و براي يئنانيان در ان دوران، هنوز همه چيز، حتي خدايان و روح نيز مادي بودند. بدينسان امپدوكلس براي توضيح دگرگوني در هستينيازمند به انگيزه هايي بوده است و اين انگيزه را بشكل اشناي دو مفهوم عشق و ستيزه كه در زندگي روزانه ادميان اشكار است، يافته بود.

جريان هستي
در انديشه امپدوكلس جريان هستي و فعاليت دو نيروي مهر و افند در چهار مرحله گنجانده شده است كه بصورت دايره اي انجام ميگيرد. مرحله نخست يگانگي يا وحدت كامل اخشيجهاست كه در ان كثرت وجود نداشت و همه عناصر در زير فرمان مهر در كره هستي(اسفايروس) بهم پيوسته، و بدينسان يكي بودند. مرحله دوم اغاز انتقال اخشيجها از يگانگي به جدايي و پراكندگي است، كه در اثر نفوذ نيروي افند در كره هستي روي ميدهد كه تاكنون در بيرون ان و در پيرامون كره جاي داشت. در مرحله سوم پراكندگي و از هم جداشدگي كامل عناصر روي ميدهد كه نشانه تسلط و فرمانروايي كامل نيروي ستيزه يا افند است. در مرحله چهارم، بار ديگر بازگشت به حالت يگانگي يا وحدت عناصر روي ميدهد. از اين چهار مرحله، پيدايش هستنده هاي مشخص، تنها در دو مرحله دوم و چهارم امكانپذير است. بنابراين هستي جريان يك كشاكش پيوسته و جاويد است ميان دو نيروي مهر و افند كه ميتوان از ان به كشاكش اضداد تعبير كرد، و يگانگي هستي را در عين بسياري و كثرت انرا در عين وحدت، يا بسياري انرا در عين يگانگي نشان ميدهد. از اين لحاظ ميتوان ويرا متاثر از انديشه هاي هراكليتوس شمرد.

+ نوشته شده در30 / 7 / 1389ساعت 3:55 AMتوسط آرین حامد حسینی | | تعداد بازدید : 700

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ